همه حکایت کشاورزی را که در آستانه ی مرگ فرزندانش را جمع کرد و از آنان خواست هرکدام تکه چوبی را بشکنند یادمان هست. از همان اول حکایت هم همه می دانیم که قرار است بار دوم این تکه های چوب کنار هم باشند و شکستنشان محال باشد و ... و هشدار داد از غارتگرانی که چشم به زمین هایشان داشتند...
اما حکایت این روزهای نوه های این مرد شنیدنی است:
سالها گذشت و از قِبَل نصیحتِ پدربزرگ، فرزندانش مزارع متعدد و روزگاری خوش داشتند. با همیاری، به اصلاح روش ها و با تقسیم مسئولیت ها، به رشد روز افزون رسیده بودند. زمین هایی جدید و فنونی کارآمد داشتند. پشت هم بودند و دشمن ناتوان بود. راهزنان کوچک، اما در پی بهانه هایی مشترک متحد شدند و برادرانِ هم پیمان بر سر ارث، از هم دور. هریک دیگری را به دوری از آرمان پدری متهم می کرد و همین آنها را روز به روز تنهاتر می کرد.
چرا این تنهایی را (آنهم به این سادگی!) نمی فهمیدند؟
چون ساده نبود. هریک بزرگ شده بودند و فرزندانی داشتند و فرزندانشان نیز... حالا هیچکدام تنها نبودند... دشمن اما هر مخالفی را با خود همراه می کرد. مخالفین گاهی فقط با یکی از برادران دشمن بودند یا حتی یکی از فرزندانشان، و گاهی با همه، دشمن، آنها را یکی می دید گرچه آنان هزار پاره! بودند. دشمن به دنبال نابودی همه شان بود. یک تکه زمین برایش کفایت نمی کرد. این کینه ی چندساله برای التیام، به همه ی زمین های کشاورز پیر نیاز داشت.
برادران اما، یکی در جنگ داخلی بود، دیگری در جنگ با همسایه، یکی مبتلا به سیل بود، یکی درگیر ناسیونالیسم، یکی همه را نامسلمان و مشرک می دانست، دیگری همه را ناصبی...
تیرهای راهزنان که جدی شد. برخی به تکاپو افتادند، چندتایی هم از زیر بلاها سر بلند کردند. از هم می پرسیدند چرا چوب هایمان از هم جدا شده است؟
ظاهرا چیزی از حکمتِ پدربزرگ جا افتاده بود....
پدربزرگ راه یکی شدن تکه های چوب را گفته بود. طنابی که همه را به هم متصل کند. عجیب آنکه جاسوسِ راهزنان این تکه ی حکمت را شنیده بود. اما برادران که آن روز وجود طناب را بدیهی می دانستند، از انتقال آن غافل شده بودند. طناب، تنها میراث مشترک همه ی برادران بود. هست. راهزنان فقط به دنبال طنابند. چوب ها مال خودتان. قرآن را به ما بدهید تا به زودی همه چیزتان از آنِ ما باشد...
کاش کسی از این جمع، این بخش گمشده ی حکمت را بیاد بیاورد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعدا نوشت:
به خیابان ریختن و شعار دادن. آنهم از جنس تجمع جلوی فلان جا یا هیاهوی رسانه ای داخل کشور برای مردم مسلمان نه از جنسی دیگر برای سایرین! که نوعا پدیده ای مدرن است، یک ابزار است که جاهای خاصی به کار می آید. مثل اینکه برای بستن پیچ، از انبردست استفاده کنیم. مگر شما در روابط دیپلماتیک هستید که گروه های فشار و مردمی ابزار چانه زنی شما شود که ببین فلان کشور! شما باید کوتاه بیایی وگرنه ما مجبور می شویم مثلا روابطمان چنین و چنان بشود. خب مردم بیایند چه می شود؟
گاهی یک چیزهایی باید انبار بشود. این را یهودی ها خیلی خوب می دانند. همه شان از بچه 2 ساله تا پیرمرد نود ساله خودشان را مظلوم عالم می دانند با بار ظلم های همه بشریت بر دوششان. این خشم باید بنشیند در وجودت. بدانی. خبر داشته باشی بعد دردت بگیرد، غصه بخوری. که نَفَست بشود عبادت*. تا یک دودی بخاری چیزی از آدم بلند بشود. به قول secrets of the koran مثل مسلمانهای بعد از جنگ صلیبی اول با خودت فکر کنی چه شد؟ و من چه باید بکنم؟
نه اینکه یک اتفاقی بیفتد بعد من داغ کنم. بعد حالم بد بشود. بعد خون جلوی چشمم را بگیرد. بعد کاری از دستم برنیاید. بریزم توی خیابان که مبادا غمباد بگیرم و سریع حرصم را خالی کنم و مشتم را حواله کنم سمت هوا و بین راه آب معدنی نستله بخورم که تاب فریاد زدن داشته باشم و بعد در راه برگشت، از سوپرمارکت یک بسته سوپ آماده مگی(نستله) بخرم که مبادا به خطر غیرت امروزم صدایم بگیرد! بعد هم خوشحال از مشت محکمی که به دهان استکبار زده ام روانه زندگی روزمره ام شوم.**
اینطوری دلمان خنک می شود. دل خنک، درد ندارد. غصه ی دین نمی خورد .نَفَسش عبادت نمی شود. اتفاقات برایش دانه های تسبیح نمی شود تا ببیند خط جنگ صلیبی را که بوش می گفت. اما برای غرب از جنگ صلاح الدین که شکست خوردند تا همین امروز دانه های تسبیح اش به چسبیده اند. برای همین از آن روز تا همین حالا هراز گاهی در بزنگاه ها به خودشان یادآوری می کنند. حتی تر انگار همه شان می دانند اصل ماجرا چیست.انگار کتاب های تاریخ کلا برای روایت هایی تمدنی خلق شده اند و برنامه ریزی های فرهنگی وجه غالب خود رادر بازنمایی همان روایت ها و بازتولیدشان ،قرار می دهند. ما اما؟ چند نفرمان باخبریم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
*قال الصادق علیه السلام: نَفَسُ الْمَهُمومِ لَنا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنَا تَسبِیحٌ وَ هَمُّهُ لِأمْرِنَا عِبَادَةٌ؛[49] کسی که برای ما نگران باشد و به خاطر ستمی که بر ما رفته، غمگین شود،نفس کشیدنش تسبیح است و غمخواریش برای ما عبادت است.
**صد البته نافی ارزش راهپیمایی ها در ساختار خودش نیستم. مثل راهپیمایی روز قدس که همبستگی جهانی همه مسلمانان است در روزی خاص و اتفاقا حضور در ان خودش معانی دیپلماتیکش را دارد. که در همان هم من اگر بودم سعی می کردم وحدت در این امر به خصوص حفظ شود و مسئله همچنان جهانی باشد و داخلی نباشد که اگر کسی از دست شهردار به خاطر گرانی قبض عوارض شاکی بود، با قدس یا مسئله همه مسلمانان درگیر نشود. و صد البته نافی ارزش نوع خودجوش و بلافاصله بعد از اتفاقش هم که خودش یک چیزی است با کارکرد خودش و علائم خودش که به نظرم اگر آگاهی را به ان شور اضافه کنیم راه دیگری به جز این تجمع ها خواهد پیمود.
***به طور غالب در ایام اخیر صدا و سیما از ظرفیت بالایی در انتخاب یکی از بدترین راههای موجود در هر زمینه ای برخوردار بوده است و این واقعا مرا متاثر می کند. این هم یک نوع از استثنایی بودن است!