چه طور خدایی خواهی بود؟
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: اسلام ، مناسبت

هر سال همین شب ها بود که حاج آقا می گفتند از این 1000 اسمی که صدا می زنید یکی رو انتخاب کنید و تمام دعا فکر می کردم که من قرار است کدام اسم بشوم...

.

.

.

یکی رو که باهاش حس خوبی پیدا می کنم. اون اسمی رو که باهاش حس می کنم که چه خوب خداییه که اینطوره. حالا از الان ساعتم صفر شده. از لحظه ی انتخاب این اسم یکسال فرصت دارم...

.

.

.

یکسال فرصت داری تا خدا بشوی! یکسال فرصت داری که این اسم را در خودت پرورش دهی. مگر نه که خلیفه الله می خواستی باشی. خب بیا. این هم منوی جانشینی. کدام را انتخاب می کنی؟ امسال جانشین کدام صفت خدا خواهی شد؟


 
دردهای تو جاودانه ترین است...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مناسبت ، وظیفه مسلمانی

فکر کرده اید متوجه نمی شوم که هر سال درست 3 روز که از نیمه شعبان می گذرد برایم برنامه ویژه ای تدارک می بینید آقا؟ 

...

به نظرم فکرتان درست است...

درست شب نیمه شعبان را دوباره در جاده ها هستم. با خودم فکر می کنم این بار اما مقصدم بسیار متفاوت است... ولی نمی دانم چرا هر چه می گذرد بیشتر باورم می شود که جاده یکی است. 

نشسته ام یک گوشه و به این فکر می کنم که چقدر عجیب است که همه ی این دنیا یک خالق دارد...


 
... تنها همه انتظار داریم از تو
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: اسلام

شیعیان ما به قدر آب خوردنی ما را نمی خواهند اگر بخواهند و دعا کنند فرج ما فرا می رسد.(امام عصر روحی لتراب مقدمه فداه) و واقعا نمی خواهیم.

یعنی راست راستش نمی توانیم بخواهیم.

یعنی باید خیلی چیزها تغییر کند یعنی به قول شهید چمران ما حتی اگر آدم ها را هم و نظام را هم عوض کرده باشیم مدل کارکردنمان آن طور نیست که کارِ آدمِ منتظر باشد.(البته خیلی خیلی نقل به مضمون)

واقعا فرار کردن برای این مغز های مدرن، شرافتمندانه ترین راهی است که ممکن است انتخاب کند. تازه اگر یهودا نباشیم یا اگر سپرمان نشوند.

... صدای هل من ناصر گوش فلک را پر کرده و ما  به مدد تکنولوژی گوشمان را از شنیدن صداهای پر زحمت خلاص کرده ایم.

و می ترسم از این اضطراری که برای منصوب مستقیم خدا بر خلق می آفرینیم... برای فرزندِ دلیل خلقت.


 
ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم...
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: اسلام ، مناسبت

بد مردمانی هستیم. 

نه

بد بخت مردمانی هستیم...

کلید آسمان را سال ها پیش گم کرده ایم. بماند.

قرن هاست که باید عزادار رنجاندن کلید دار مهربانی باشیم که لیاقت دیدارش را نداریم، بماند.

آنقدر احمقیم که حالا دلمان کباب این است که اگر بود چه عتیقه ای می شد...

انگار کسی برای راه های نجات دلش تنگ نشده. کسی دلش کباب حماقت خودش و پیشینیانش نیست.

کسی دلش داغ ندارد از اینکه چگونه کلیددار مهربان را آزرده اند و رانده اند. 

چه بد، بخت مردمانی شده ایم ما...


 
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند...
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام

عجب روزهایی است این روزهای ذی الحجه...

و من مانده ام وسط این تقویم پرحادثه و پر بنده، من چه کاره ام؟

فکر می کنم به اینکه روزهایی هست که ابراهیم که درود خدا بر او باد چنان کرد و موسی چنین کرد، محمد فخر عالمیان و امیر مومنان و سرور جوانان بهشت چه ها کردند.

و من میان ورق های تقویم ول می گردم به امید روزی برای خودم روزی که درآن چنان کنم که شایسته ی آفرینشم باشد...

غافل از آنکه راه این منزل، نه از جاده ی ترکستان می گذرد...


 
در کوی نیکنامان...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام ، تحلیل اجتماعی

درست کنار ضریح، روی زمین نشسته بود، چادرش را روی سرش کشیده بود فقط از روی دست راستش که به ضریح چسبیده بود می شد حدس زد که دستان زمختش تجربه ی جایی مثل زمین کشاورزی را در ذهن دارد. سنش هم میانسالی را گذرانده بود. صدایش اما... می خواند، لابه می کرد و مرثیه خوانی می کرد اما خوش می خواند.

آهنگ خواندنش کردی بود. همیشه این بانگ متاثرم می کند، شور و سوز را با هم دارد انگار. از ضریح کنده می شوم. چند قدمی عقب تر می نشینم رو به ضریح، آدم ها اینجا خیلی به هم نزدیکند با این حال هرکس حال و هوای خود را دارد. اصلا انگار کسی دور و برت نیست. حوزه خصوصی ات بزرگ است انگار. هیچکس از دیدنم تعجب نمی کند یا به من زل نمی زند و من با خیال راحت دانه های اشکم را ول می کنم برای آنکه باید ببیند.

احساس هم درد ی عجیبی با پیرزن می کنم. گرچه می دانم مصیبت های مدرن من هرگز با دردهای سنتی و پاکش همراه نمی شوند. غرق حرف های خودم می شوم.  دردهایم. اشک ها که تمام می شود، نیم ساعتی گذشته، پیرزن رفته، انگار که حتی نبوده. دختر بچه ای درست کنار من بساط مهرهایی که غنیمت گرفته را پهن کرده، مادرش غرق مفاتیح کمی آنسوتر نشسته، زنی عرب با نوحه ای غمگین خیلی آرام می خواند. دختر بچه نگاهم می کند.

نمی دانم لیاقت نگاه بنده های معصومش را دارم؟ لبخند می زنم و جوابم را می دهد...

یادم به ساعت می افتد و جماعتی که باید منتظرم باشند. تا باز که بیایم، برای این فضای خصوصی بزرگ و امن دلم لک می زند، از حالا دوباره باید در تنهایی های شلوغمان غرق شویم، می دانم.


 
لا یضل ربی و لا ینسی
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام

تقدیم به ٢ تا کامنتی که هلم داد که بنویسم. تا بازم یادم نره....

بچه های یه دانشگاهی می خواستن بچه هاشونو ببرن اردو. از اون سفرایی که توش اتفاقای خوب می افته و آدم ها حالشون خیلی خوب میشه. از اون سفرایی که صاحب داره. 

اومدن در مورد کار فرهنگی تو سفرشون بحث کنیم. به نظرم این اردو ها کار فرهنگی نمی خواد. فیکساتور فرهنگی می خواد. یه کاری که آدمو ثابت کنه تو حالش. نه اینکه حالشو خوب کنه.

تو صحبت ها داشتم می گفتم یه کاری کنید که یه جاهایی بچه ها یه تک جمله هایی از حس اون موقعشون بنویسن اینا بعدا خیلی خوبن. خصوصا برای اینکه بعدا ببنیمشون. این انسان یه طوریه که هی ری ست میشه لازمه بعضی از داده هاش رو ری کاوری کنه. تا برگردن. این نوشته ها مثل بک آپ می مونن. که به سالم برگشتن اون ری کاوری کمک می کنن...


حتی بعضی از همین جمله های وبلاگ. بعضی از پیامک ها. بعضی از قول و قرارهای لای قرآن...

باورم می شود که انسان و نسیان هم خانواده اند. بدجور


 
و اعتصموا بحبل الله جمیعا...
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام ، فرهنگ ، تحلیل اجتماعی ، مناسبت

همه حکایت کشاورزی را که در آستانه ی مرگ فرزندانش را جمع کرد و از آنان خواست هرکدام تکه چوبی را بشکنند یادمان هست. از همان اول حکایت هم همه می دانیم که قرار است بار دوم این تکه های چوب کنار هم باشند و شکستنشان محال باشد و ... و هشدار داد از غارتگرانی که چشم به زمین هایشان داشتند...

اما حکایت این روزهای نوه های این مرد شنیدنی است:

سالها گذشت و از قِبَل نصیحتِ پدربزرگ، فرزندانش مزارع متعدد و روزگاری خوش داشتند. با همیاری، به اصلاح روش ها و با تقسیم مسئولیت ها، به رشد روز افزون رسیده بودند. زمین هایی جدید و فنونی کارآمد داشتند. پشت هم بودند و دشمن ناتوان بود. راهزنان کوچک، اما در پی بهانه هایی مشترک متحد شدند و برادرانِ هم پیمان بر سر ارث، از هم دور. هریک دیگری را به دوری از آرمان پدری متهم می کرد و همین آنها را روز به روز تنهاتر می کرد.

چرا این تنهایی را (آنهم به این سادگی!) نمی فهمیدند؟

چون ساده نبود. هریک بزرگ شده بودند و فرزندانی داشتند و فرزندانشان نیز... حالا هیچکدام تنها نبودند... دشمن اما هر مخالفی را با خود همراه می کرد. مخالفین گاهی فقط با یکی از برادران دشمن بودند یا حتی یکی از فرزندانشان، و گاهی با همه، دشمن، آنها را یکی می دید گرچه آنان هزار پاره! بودند. دشمن به دنبال نابودی همه شان بود. یک تکه زمین برایش کفایت نمی کرد. این کینه ی چندساله برای التیام، به همه ی زمین های کشاورز پیر نیاز داشت.

برادران اما، یکی در جنگ داخلی بود، دیگری در جنگ با همسایه، یکی مبتلا به سیل بود، یکی درگیر ناسیونالیسم، یکی همه را نامسلمان و مشرک می دانست، دیگری همه را ناصبی... 

تیرهای راهزنان که جدی شد. برخی به تکاپو افتادند، چندتایی هم از زیر بلاها سر بلند کردند. از هم می پرسیدند چرا چوب هایمان از هم جدا شده است؟

ظاهرا چیزی از حکمتِ  پدربزرگ جا افتاده بود....

پدربزرگ راه یکی شدن تکه های چوب را گفته بود. طنابی که همه را به هم متصل کند. عجیب آنکه جاسوسِ راهزنان این تکه ی حکمت را شنیده بود. اما برادران که آن روز وجود طناب را بدیهی می دانستند، از انتقال آن غافل شده بودند. طناب، تنها میراث مشترک همه ی برادران بود. هست. راهزنان فقط به دنبال طنابند. چوب ها مال خودتان. قرآن را به ما بدهید تا به زودی همه چیزتان از آنِ ما باشد...


کاش کسی از این جمع، این بخش گمشده ی حکمت را بیاد بیاورد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت:

به خیابان ریختن و شعار دادن. آنهم از جنس تجمع جلوی فلان جا یا هیاهوی رسانه ای داخل کشور برای مردم مسلمان نه از جنسی دیگر برای سایرین! که نوعا پدیده ای مدرن است، یک ابزار است که جاهای خاصی به کار می آید. مثل اینکه برای بستن پیچ، از انبردست استفاده کنیم. مگر شما در روابط دیپلماتیک هستید که گروه های فشار و مردمی ابزار چانه زنی شما شود که ببین فلان کشور! شما باید کوتاه بیایی وگرنه ما مجبور می شویم مثلا روابطمان چنین و چنان بشود. خب مردم بیایند چه می شود؟

گاهی یک چیزهایی باید انبار بشود. این را یهودی ها خیلی خوب می دانند. همه شان از بچه 2 ساله تا پیرمرد نود ساله خودشان را مظلوم عالم می دانند با بار ظلم های همه بشریت بر دوششان. این خشم باید بنشیند در وجودت. بدانی. خبر داشته باشی بعد دردت بگیرد، غصه بخوری. که نَفَست بشود عبادت*. تا یک دودی بخاری چیزی از آدم بلند بشود. به قول secrets of the koran مثل مسلمانهای بعد از جنگ صلیبی اول با خودت فکر کنی چه شد؟ و من چه باید بکنم؟

نه اینکه یک اتفاقی بیفتد بعد من داغ کنم. بعد حالم بد بشود. بعد  خون جلوی چشمم را بگیرد. بعد کاری از دستم برنیاید. بریزم توی خیابان که مبادا غمباد بگیرم و سریع حرصم را خالی کنم و مشتم را حواله کنم سمت هوا و بین راه آب معدنی نستله بخورم که تاب فریاد زدن داشته باشم و بعد در راه برگشت، از سوپرمارکت یک بسته سوپ آماده مگی(نستله) بخرم که مبادا به خطر غیرت امروزم صدایم بگیرد! بعد هم خوشحال از مشت محکمی که به دهان استکبار زده ام روانه زندگی روزمره ام شوم.**

اینطوری دلمان خنک می شود. دل خنک، درد ندارد. غصه ی دین نمی خورد .نَفَسش عبادت نمی شود. اتفاقات برایش دانه های تسبیح نمی شود تا ببیند خط جنگ صلیبی را که بوش می گفت. اما برای غرب از جنگ صلاح الدین که شکست خوردند تا همین امروز دانه های تسبیح اش به چسبیده اند. برای همین از آن روز تا همین حالا هراز گاهی در بزنگاه ها به خودشان یادآوری می کنند. حتی تر انگار همه شان می دانند اصل ماجرا چیست.انگار کتاب های تاریخ کلا برای روایت هایی تمدنی خلق شده اند  و برنامه ریزی های فرهنگی وجه غالب خود رادر بازنمایی همان روایت ها و بازتولیدشان ،قرار می دهند. ما اما؟ چند نفرمان باخبریم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

*قال الصادق علیه السلام: نَفَسُ الْمَهُمومِ لَنا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنَا تَسبِیحٌ وَ هَمُّهُ لِأمْرِنَا عِبَادَةٌ؛[49] کسی که برای ما نگران باشد و به خاطر ستمی که بر ما رفته، غمگین شود،‌نفس کشیدنش تسبیح است و غمخواریش برای ما عبادت است.

**صد البته نافی ارزش راهپیمایی ها در ساختار خودش نیستم. مثل راهپیمایی روز قدس که همبستگی جهانی همه مسلمانان است در روزی خاص و اتفاقا حضور در ان خودش معانی دیپلماتیکش را دارد. که در همان هم من اگر بودم سعی می کردم وحدت در این امر به خصوص حفظ شود و مسئله همچنان جهانی باشد و داخلی نباشد که اگر کسی از دست شهردار به خاطر گرانی قبض عوارض شاکی بود، با قدس یا مسئله همه مسلمانان درگیر نشود. و صد البته نافی ارزش نوع خودجوش و بلافاصله بعد از اتفاقش هم که خودش یک چیزی است با کارکرد خودش و علائم خودش که به نظرم اگر آگاهی را به ان شور اضافه کنیم راه دیگری به جز این تجمع ها خواهد پیمود.

***به طور غالب در ایام اخیر صدا و سیما از ظرفیت بالایی در انتخاب یکی از بدترین راههای موجود در هر زمینه ای برخوردار بوده است و این واقعا مرا متاثر می کند. این هم یک نوع از استثنایی بودن است!


 
حجم درد...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام ، تحلیل اجتماعی ، مناسبت ، وظیفه مسلمانی

دردناک ترین قسمتش آن لحظه ای نیست که جلوی تلویزیون نشسته ای و چهره های ماتم زده شان. چشم هایشان، دقیقا چشم هایشان، نه فقرشان نه بلایی که یکبار بر سرشان هوار شده. فقط چشمهای وحشت زده، غمگین و داغدیده شان دیوانه ات می کند. شب و روز که جلوی چشمانت هستند هم به کنار...

حرفهای شاخدار آدمهای سنگی هم که ناگهان میهن دوست شده اند و اهل ضرب المثل و مدام از چراغ و خانه و مسجد دم می زنند به کنار، حتی اگر طاقتت طاق شود و جوابشان را بدهی که آخر لامروت تو اصلا می فهمی بچه ای بلرزد یعنی چه؟ روی سر یکی از همین کودکان کارِ به قول خودت ایرانی! دست کشیده ای که حالا که صدای وامصیبتِ یکی دیگر بلند شده با دردی چشمگیر!تر، یادِ همان قبلی می کنی؟

اینها آنقدرها هم دردناک نیست. نبود. این را فقط وقتی می فهمی که قرار می شود برای یک کشاورزِ صادر کننده ی برنج، برنج بفرستی فقط که از گرسنگی نمیرد...


 
اشعار برای فرهنگسازی در ....رمز عبور این مطلب نام مراسم مورد نظر است به فارسی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فرهنگ ، مناسبت
 
گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست؟
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام ، وظیفه مسلمانی

هی نشستیم و گفتیم: بله پیامبر بزرگوار اسلام و بعد هم سلاله پاکشان، چنین کردند و چنان کردند...

بعد تر نشستیم و گفتیم شیعه ایم و شیعه یعنی رهرو و این اداها یعنی آقا اینها که امام ما هستند ما عینا قرار است دنبال سر اینها برویم. بعد هم هی قربان و صدقه شان رفتیم از بس که شیعه محب است یعنی...

شنیدیم انواع و اقسام یک روایت از چند نفرشان نقل شده*، گفتیم فدایشان شوم می گفتند کلهم نور واحد. بیا این هم نشانه اش. و رد می شدیم...

 اما اگر بخیالت که ککمان گزید که آقا شیعه ای یعنی که با سنگ دنبالت بگذارند هی برگردی بگویی بخدایی که جانم در دست اوست خیرتان را می خواهم. هی برونت کنند. هی برگردی بگویی این راه که می روید به آتش ختم می شود بیایید دستتان را بگیرم. بیایید با هم بروید. هی کافر بدانندت و هی بگویی از من بپرسید به خدا قسم که راه های آسمان را بهتر از راه های زمین می شناسم. از قبرستان مسلمین بیرونت کنند و بگویی مبادا ناراحتشان کنید. جلویت با شمشیر صف بکشند بگویی شاید حرفم را نشنیده اند بگذار برایشان بگویم که پسر پیامبرشان هستم.... باز هم بگویم؟

نه ما خیلی عاقلیم. جایی بی دعوت نمی رویم. اگر تحویلمان نگرفتند دیگر نمی رویم. اگر حرفمان را نفهمیدند می گوییم گناهکارند حرف حق در سرشان فرو نمی رود. نعوذ بالله عقلمان که کم نیست جایی برویم که سنگمان بزنند. ما باید با عزت و احترام برویم یک جایی به خلایق بگوییم بیایید ما راه را بلدیم. (اصلا هم مهم نیست خودمان رفته ایم یا نه راه را در کتاب ها خوانده ایم.) بعد هم آمدند که خب سعادتمند شده اند. نیامده اند لابد لیاقت ندارند. ما نهایت شعور. نهایت عقل. نهایت فهم. نهایت تبلیغ. نهایت ....

ولی به نظرم ربطی به شیعیان نداریم. یعنی ربطی پیدا نمی کنم. حداقل مدتی است که می گردم و پیدا نمی کنم این ربط کذا را. از همان نیمه شعبان مطمئن شدم. همان وقتی که برای بار ۴ ام فهمیدم که چون سنگ می زنند باید برگشت....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*از پیامبر اکرم صلوات الله علیه پرسیدند چکیده و عصاره ی دین چیست فرمودند این است که آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند. (نقل به مضمون عین جمله کتاب یادم نیامد) از قضا امیرالمومنین هم به فرزندشان نصیحت می فرمودند که پسرم .... و یکی دوبار دیگر همین روایت! عجیب نیست؟ شاید مهم است.

پی: بعد هم لابد باید خنده مان بگیرد از این دعای علی بن موسی الرضا(علیه السلام) که خدایا دستم را مجرای فیضت قرار بده! و لابد خنده دار است که خدا می گوید من دینم را خودم نشر می دهم تو نگران نباش. فقط اگر آمدی لطف می کنم به دست تو می سپارم. نیامدی، از کفت رفته.


 
فاین تذهبون؟
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام ، وظیفه مسلمانی

برایم همین کافی بود که هنوز در دایره ی توجه ام. اما این نیمه شعبان رهایم نمی کند آقا. از چه قرار است ماجرای امسال؟ از جنس اتمام حجت یا پذیرش؟

 

نور افکن درست توی چشمانم است یا پیش چشمانم؟ مهم این است که بی بهانه شده ام. این هم چراغ...

حالا فکر می کنم به خودم بستگی دارد که در مسیر باشم یا خلاف جهت.

.

.

.

بل الانسان علی نفسه بصیره


 
شیعگی تنها نماز و روزه نیست...
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام ، وظیفه مسلمانی

از روستا برگشته ایم. چندساعتی پیاده روی حالمان را جا آورده. نمی دانم دقیقا چه توهمی باعث شد چندتا دختر شهری نازنازی خیال کنند می توانند همپای دختران فرز روستایی بروند. از بانقلا تا اوگرمه را قدم زدیم و رفتیم. کمی از آب چشمه خوردیم و برگشتیم. از ویرام تا روستا و از آنجا هم تا مدرسه. راهی نبود انگار اما وقتی به مدرسه برگشتیم و یاد بی آبی از صبحمان افتادیم ماجرا کمی پیچیده شد. آبی در کار نبود. نه برای خوردن و نه برای شستن دست و رو. حرارت از تمام وجودمان زبانه می کشید. جلسه ی 5 دقیقه ای فوریتی برگزار شد تا برای جلسه ی شب با آقایان هماهنگ شویم. ...

نای حرکت نداشتم کمتر از یک استکان آب برای وضو بود. اما نای حرکت... نماز را با چه مصیبتی خواندم بماند.

شب جلسه ی سخت و شاید حتی بدی داشتیم. فشار جلسه بیش از توانمان بود و جلسه تا نیمه شب ادامه داشت. برگشتیم باز هم آب نبود. ذهنمان خسته تر از آن بود که بخوابیم. پس جلسه ها شروع شد. یکی درباره ی کار و دغدغه ها خیلی جنجالی و خسته کننده. دومی درباره فرقه ی مورد بحث. زنگ به تهران و جستجوی اطلاعات. تا نماز و دوباره اطلاعات و ... تعیین تکلیف خودمان با خودمان و خودشان و ... بچه ها ٨:٣٠ خوابیدند. حالا آب بود شکر خدا. تا ۴ بعد از ظهر که آخرین پس جلسه بود اوضاع بهتر شده بود و دغدغه ها بیشتر اما مدام یک جمله ذهنم را پر کرده بود:

شیعیان ما به قدر آب خوردنی ما را نمی خواهند، اگر بخواهند و دعا کنند، فرج ما فرا می رسد.

امام عصر (ارواحنا لتراب مقدمه فداه)

 

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی: می گذرم که روز سوم بود. می گذرم که اتمام حجت بود. می گذرم که خیلی...

می گذرم. بگذریم...


 
... که خواجه خود صفت بنده پروری داند.
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام ، وظیفه مسلمانی ، فرهنگ

اول. گمان نمی کنم عبادتی بالاتر از خدمت به محرومین وجود داشته باشد.

                                                                                             امام خمینی (ره)

 

دوم. باور کردنی نیست که کار پیچیده ای نباشد، همیشه فکر می کنیم، مهم این است که تصمیم درستی بگیریم و تدبیر مناسب بیاندیشیم. اما ماجرا ساده تر از این حرف هاست...

کافی است دلت را و ظرفت را دستت بگیری و ...

                                                                 تدبیر نکنی.

ظرفت را نگاه می کنند و نیتت را لابد. و تدبیر می کنند...

بیش از آنچه هستی. و بالاتر از آنچه آسمان ذهنت پرواز می تواند کرد.

 

سوم.                   آقای من، مشتمان که برایتان و برایمان باز است.

هر دو می دانیم که این هبه ی الهی که نامش را آبرو گذاشته ایم و خدا بهمان بخشیده، ربطی به من و ما ندارد. ربط به رحمت او دارد و بزرگی شما. خودمان را به شما گره زدیم و آبرو خریدیم. شیعیانتان می بینند داغ کنیزی شما را داریم، اجازه ی کنیزی شان را می دهند. می گویند لابد مورد اعتماد است.

آقا وساطتت کنید، آبرویمان نرود. آبرویتان را نبریم.


 
دو چیز طیره ی عقل است...
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام ، فرهنگ ، تحلیل اجتماعی

 

روزی که دکتر دینانی با هیجان سر کلاس راه میرفت و از گفت و گو می گفت و اینکه شرایطش چیست و حکیم کسی است که می تواند!  گفت و گو کند. آن روز که از خواجه نصیر، فیلسوف گفت و گو گفت و من چشمانم را به دهانش دوخته بودم و جوری زل زده بودم که بعد تا آخر کلاس چشم ازم بر نداشت، دقیقا همان روز فهمیدم دردمان چیست...


 
← صفحه بعد