رویای ایرانی...

سالها از روزی که برای فهمیدن رویایی که ایرانیها در سر دارند، فوکو خواندم می گذرد... این روزها برآنم که با زبانی ایرانی از رویایی که ایرانیان در سر دارند بگویم. از هست های ایرانی بودن و باید های رویای ایرانی...

الهی تقبل منا هذا القربان
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
 

آنه ماری شیمل، عارف آلمانی حرفی زده که بسیار قابل تامل است. می گوید:

من حاضرم همه چیزم را بدهم تا راز یک نگاه را بفهمم. آن نگاهی که باعث می شود بزرگی چون زینب در لحظه ی ورود به قتلگاه که پیکر امام زمانش، نشان خدایش، برادرش، محبوبش، یادگار مادرش، سرورش... را در بغل می گیرد. رو به خدا بفرماید: خدایا این قربانی(در بعضی روایت ها: قربانی کوچک) را از ما بپذیر. این چه نگاهی است و چه عظمتی از بزرگی خدا درک کرده که اینچنین همه چیز و همه کسش را در برابر او کوچک می بیند؟

در ذکر مصائب وارده بر حریم اهل بیت آنچنان خودبینی می کنیم و از پائین نگاه می کنیم که از عظیم ترین تجلیات خلیفه الهی رخ داده در این واقعه غافل می شویم. تجلیاتی که شاید همان راز «انی اعلم ما لا تعلمون» است.

... و سیعلم الذین ظلمو ای منقلب ینقلبون


 
comment نظرات ()
 
هنر آن است که عکس تو بیافتد در ماه...
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

این یادداشت شاید حاصل مجموعه بحث هایی است که این ایام گذشته در مورد فرهنگ و کار فرهنگی و الخ با دوستان داشته ایم اما باعث نوشته شدنش جناب بند انگشتی و سوالی بود که طرح فرموده بودند:

  • به دنبال یک راه حلی هستم که جمعیتی معادل 50-60 میلیون نفر را در آرامترین و رو به رشد ترین حالت ممکن دور هم جمع کند به نحوی که انتظار محصول آن جامعه حسینی گردد.

همانطور که راه شیری هم به این حدیث اشاره کرده اند:
امام رضا علیه السلام می فرمایند: (مردم اگر محاسن کلام ما را بشنوند به ما روی می آورند.) این از کلام معصوم علیه السلام و قدرت تاثیرش. که این مهم یعنی رسیدن پیام الهی به گوش مردم به طور کامل در زمان جکومت حضرت حجت اتفاق خواهد افتاد.

اما بعد، یعنی تکلیف ما، مجددا امام رضا علیه السلام می فرمایند (خدایا دست مرا مجرای فیض خودت قرار بده.) یعنی دست من به مقامی برسد که بتواند فیض الهی را برساند. این همان چیزی است که رسالت ما در زمان غیبت است. این بخش را نقل به مضمون از حضرت آیت الله جوادی آملی می آورم؛ .

.. که ذات اقدس اله دین خودش را بنا به فرموده قرآن حفظ خواهد کرد و از آسیب ها نگه خواهد داشت و علاوه بر این در جهان منتشر خواهد ساخت و دین نهایی هم همان اسلام است و ...

خب پس شما نگران نباش وظیفه ی حفظ دین با شما نیست به این معنی که اگر شما نباشی دین خدا از بین خواهد رفت. این وسط اگر شما خودت را به مرتبه ای رساندی که لیاقتش را داشته باشی اجازه پیدا می کنی که در صف یاوران دین خدا باشی...

یعنی ماجرا برعکس است. خواهر، برادر:

هدایت که دست خداست. حالا اگر این وسط تو آنقدر مهذب شده باشی که خدا را خوش بیاید، یک بخش از ماجرای هدایت را در دستان تو قرار می دهند و تو می شوی مجرای فیض الهی... همانطور که امام حسین (علیه السلام) می فرمایند ما برای راه دین از گمراهان استفاده نمی کنیم. پس همانطور که قبلا هم خدمت شما عرض کردم راه اینکه بتوانیم مجرای فیض الهی قرار بگیریم برای اینکه به قول شما بشود جامعه ای ۵٠-۶٠ ملیونی محب اهل بیت ساخت، اول این است که ما به درد مجرا شدن برای فیض الهی بخوریم.

یادم هست بچه که بودم مسواک زدن را به دو طریق یادمان دادند یعنی مسواک زدن دو جور خاصیت داشت ؛

  • یک جور خاصیت که در مدرسه یادمان می دادند:
  1. اولا چهره را خوش رو می کند و در اجتماع و روابط با آدم ها باعث شخصیت اجتماعی می شود و ...
  2. ثانیا مزیت بهداشتی و سالمی دندان و بوی خوش دهان و ...
  • اما جور دیگرش که در خانه یاد می گرفتیم این بود که:
  1. اولا ثواب دارد و روش پیغمبر خداست.
  2. ثانیا وقتی می خواهی کلام خدا(قرآن) را بر زبان بیاوری باید دهانت خوش بو باشد چون قرار است مسیر کلام خدا باشد (البته حتما اینها هم سند روایی دارند اما ما آن وقت ها مادر و مادربزرگمان مهم ترین سندهای روایی مان بودند و ... )

حالا خدا وکیلی انصاف بدهید: خدایی که برای مسیر بیان پیامش هم مسیر بد بو را نمی پسندد، برای تبئین پیامش مسیر آلوده را انتخاب می کند؟

به همین خاطر است که خودم و شما را اگر می خواهیم کار فرهنگی بکنیم ارجاع می دهم به اینجا


 
comment نظرات ()
 
شیر می شوم. اما بی یال و دم و اشکم...
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
 

با شما که از این حرفها نداریم آقا. ما که مشتمان پیشتان باز است. بازِ باز.

اتفاقا همینش قشنگ است. جای گله و شکایت نمی ماند. خیالمان راحت است که تا تهش را خودتان می دانید. راست و دروغش را می گویم. همین هم هست که تا اوضاع یک جوری می شود که بگوئیم:

«آقا جان!

کاش آن روز ما با شما بودیم آقا،

کاش فدایتان می شدیم،

کاش خانواده مان،

کاش همه چیزمان فدای شما می شد، فرزند رسول خدا

کاش پیش مرگتان می شدیم آقا»

یک پرونده جدید جلویمان باز می کنید که؛ بیا. بگیر بخوان بخوان ببین شبیهش هستی؟

که اگر بودی مثل او بتوانی این ادعاهایت را به یک جایی برسانی؟

خودمانیم ها. برنامه عجیبی برایمان درست کرده اید آقا. از همان کربلا که دستمان را گرفتید کوچه به کوچه و شهر به شهر تا امروز.

برنامه حر را یادتان هست آقا؟ همان که ادبش نجاتش داد؟ وسط یکی به دو و رجز خوانی و چپ و راست کردن یادش بود که هر «های» یک «هوی» ندارد... باور کنید آقا این ادب کار خیلی سختی است.

آخر وسط دعوا... آخر، خون که جلوی چشم آدم را... آخر، حکومت و حاکمیت فلانی یا فلانی... این نامردهای .... علم؟ کدام علم؟ اصلا کی گفته فلانی عالم است که حرمت... 

آقا ببخشید نمی شود اینطوری آدم نشوم؟ یک راه دیگری نیست؟ یک راه ساده تر که همه اش نیاز به این اخلاق و تقوای در عمل، آنهم موقع های نا مربوط! (بخوانید زیادی سخت) و ... نداشته باشد؟


 
comment نظرات ()
 
فاعتبروا یا اولی الابصار...
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
 

١، ٢، ٣، ۴، ۵، ۶، ....

ای بابا! مثل اینکه راه گریزی نیست ربع قرن را گذرانده ای. یعنی به قول مرحوم قیصر ربع قرن را که حتما نداری! ...

فاعتبروا یا اولوالابصار! این مرگ هم از آن پدیده های غریب روزگار است! یک توصیه هایی هست علاوه بر تفکر و همه آنچه که باید برای خودمان انجام دهیم یک کارهایی هم هست که خوب است با واسطه برای خودمان انجام بدهیم. مثل بدی نگفتن پشت سر مرده و طلب رحمت کردن و ...

این که می گویم برای خودمان، دقیقا منظورم برای خودمان است! اولش به امید اینکه در قبال ما هم چنین کنند. و دومش و واقعی ترش اینکه، یادمان بیاید که این آدمی که رفته مثلا در این ربع قرن خودش، از این ربع قرنِ ما، اوضاع بهتری داشته و مثلا صد تا خدمت به اسلام و مسلمین کرده که ما تا الان که خدمت شمائیم، نکردیم. حالا عاقبتش شده چیزی که ما هزار تا ایراد بهش وارد می کنیم. خدا به داد مثلا نیم قرن بعد ما برسد که معلوم نیست چند تا کارت قرمز گرفته باشیم. ما همین الانش در دایره مسلمانی با یک کارت زرد یا بیشتر یک لنگه پا ایستاده ایم. وای به حال مثلا نیم قرن دیگرمان.

خدا بیامرزدشان، بیامرزدمان ...

خدایا چنان کن سر انجام کار

تو خوشنود باشی و ما رستگار



 
comment نظرات ()
 
حال بزرگ شده ایم آقا.....حال امیدتان چطور است؟
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸
 

 *هرکسى که براى دشمن و در جهت خواست او کار میکند، مورد سوءظن قرار مى‏گیرد. هرکسى که دشمن، از کار او استفاده مى‏کند، مورد سوءظن قرار مى‏گیرد. «مورد سوءظن قرار مى‏گیرد»، یعنى چه؟ یعنى آیا حتماً منافق است؟ نه، چون ممکن است کارهایى از روى غفلت انجام بگیرد. یک نفر کارى را انجام مى‏دهد، بد هم هست، آن دشمن صریح هم از او استفاده مى‏کند، اما آن کننده‏ى کار از روى غفلت، این کار را انجام مى‏دهد. نمى‏شود گفت «منافق»، عرض کردم، اول بحث هم ما نباید معیارى در دست بگیریم و مرتب این متر و معیار را روى افراد، امتحان کنیم و مرتب بگوییم: این منافق، او منافق، او منافق! این که نمی‏شود.

پی1: ما ولی مترهایمان را زمین نمی گذاریم چون گوش دادن به حرف های شما خوب است آقا. اما نه برای ما. ما که کارمان از این حرف ها گذشته است. ما دفاع می کنیم بقیه گوش کنند. ما احتیاجی به گوش کردن نداریم. تازه اگر ما مترمان را زمین بگذاریم پس چطور حال همه جماعت آدم بدها را بگیریم؟ هان؟

-------------------------------------------

*بیانات مقام معظم رهبری در جمع سپاهیان و بسیجیان لشکر 10 سید الشهدا(سیمای نفاق در قرآن) 26/7/1377

-------------------------------------------

**چیزهایى که برادرمان گفتند، حرف دل همه بود. یک چیز هم من مى‏گویم. وقتى که ما را مى‏زدند، مى‏گفتند یا زهرا، یا حسین، و بعضى مى‏گفتند مرگ بر ضدّ ولایت فقیه. چرا اینها از اسم دین استفاده مى‏کنند؟! ما خودمان وقتى حرفهایتان را از اخبار شنیدیم، شاید حمله آنها که خنجرى در قلب ما بود، حرف شما که «قلب مرا جریحه دار کرد»، یک خنجر بزرگتر بود. ما از این حرف شما بیشتر ناراحت شدیم. تعدادى از آنها که گاز اشک‏آور خوردند، شاید توهین هم کردند، ولى در آن فضا نمى‏فهمیدند چه مى‏گویند. خیلیها الان پشیمان هستند. نمى‏خواستند این را بگویند. شما آنها را ببخشید و دعا کنید که فضا طورى شود که درد دین حرف اوّل باشد؛ نه برداشت از دین و مطرح کردن خود به اسم دین. ما همیشه سعى کرده‏ایم این تجمّعات را آرام کنیم؛ اما شاید حرکتهاى ما هم موجب رنجش شما شد. ان‏شاءاللَّه ما را هم ببخشید.

***ان‏شاءاللَّه موفّق باشید. همین که گفتید آنها به نام دین، به نام یازهرا، یا به نام همین نامهاى مقدّس وارد شدند، به نظر من قدرى روى همین نکته، از لحاظ ذهنى کار شود؛ یعنى باید دید که چه انگیزه‏هایى وجود دارد - آدم این‏طور حس مى‏کند - چون من باورم نمى‏آید که یک نفر در اتاق دانشجویى بیاید، بزند و بگوید که تو با زهرا، یا با رهبرى دشمنى، پس بگیر - کتک بخور! من اصلاً باورم نمى‏شود. چنانچه بتوانیم آن کسانى‏که این حرف را زدند، شناسایى کنیم - چون لابد همه‏شان که نگفتند، بعضى گفتند - گمان مى‏کنم بشود در آنها انگیزه دیگرى را کشف کرد؛ یعنى همان چیزى که شما الان به آن اشاره مى‏کنید و مى‏گویید «بدبین مى‏شوند» درست است؛ این چیز خیلى مهمّى است. حالا چه کسى کشف کند، یک حرف دیگر است. چه وقت کشف کنند، درست کشف کنند، یا نکنند، آنها بحثهاى دیگر است؛ اما حالا برگردیم و همان نگاه دوم به قضیه را در این‏جا پیاده کنید. بگویید ما کارى کنیم که این جوان دانشجو به‏خاطر آن عمل مغرضانه، یا جاهلانه، از دین برنگردد. آن مطلبى که من و شما باید واقعاً در این‏جا احساس کنیم، این است. بله؛ نگذارید از دین برگردد؛ چون این‏طور برگشتن از دین، تلخ‏ترینهاست. من یک وقتهایى در سخنرانیها، مثالهایى براى این قضیه زده‏ام؛ دیگر حالا یک خرده خسته شده‏ام و حالش را ندارم که ادامه دهم. اگر وقت دیگرى آمدید، یادم بیاورید تا داستانى را که مولوى براى رماندن کسى از دین، با همین شیوه یا حسین و یا زهرا نقل مى‏کند، براى شما بگویم. این یک شیوه براى رماندن از دین است. معلوم مى‏شود از زمان مولوى و اینها هم از این چیزها بوده است! حالا بعضیها عمداً مى‏کنند؛ آن‏وقت غیر عمدى آن بوده است. حالا شما که جوان مؤمن صالح نورانى هستید، تکلیف شما در مقابل آنها چیست؟ این است که نگذارید از دین برمند. بالاخره یکى از این طریق، افراد را از دین مى‏رماند؛ شما که نقطه مقابل آن فکر مى‏کنید، نباید بگذارید. از خدا توفیق بخواهید، خدا هم به شما توفیق مى‏دهد.

والسّلام علیکم و رحمةاللَّه و برکاته‏

پی2: سوال اینجاست که ما چقدر داریم نمی گذاریم که آدمها از دین برگردند. گاهی احساس می کنم ماجرایمان اینطوری است که می گوئیم«برگشتی؟ به درک اصلا لیاقت نداشتی از اول هم خیلی دین نداشتی و .... اصلا حقت است که کتک بخوری حقت است که ....

-------------------------------------

**صحبت یکى از دانشجویان در حضور مقام معظم رهبری۴/۵/١٣٧٨.پس از حادثه کوی

*** سخنان مقام معظم رهبری در جمع دانشجویان مجروح در کوى دانشگاه ۴/۵/١٣٧٨

--------------------------------------

پی3: کاش واقعا حرف های امام و آقا اینقدر تاویل های عجیب نداشت. کاش اینکه امام می گفت اگر عکس مرا هم پاره کردند .... اینکه آقا می گفت اگر علیه من تظاهرات هم کردند.... کاش حرف این آدم ها  لااقل! برایمان حجت بود نه پیراهن عثمان!


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
خدایی در همین نزدیکی...
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
 

هی پیش نویس کردم. هی بی خیال شدم. هی نخواستم بنویسم . لااقل این طوری! اما دیدم نمیشه1:

یک روز ناگهان شهود کردم که خدا می بیند.

اینکه بد و نفرت انگیز است که از ترس آدمهایی که می خوانند برداشت می کنند، قضاوت می کنند، حکم صادر می کنند و آدم را وارد بازی های پیچیده می کنند (یا به قول شما مفتش ها) نتوانیم در وبلاگمان آنطور که باید و شاید، بنویسم، درست و به جا. اما اینکه حیای ذهنی باید؟ یا نباید! اینکه حریم باید باشد یا نه؟ اینکه آخر ما را دینی است و دین را ضابطه ای و ضابطه را شرط تحققی، پس چه می شود؟

مشکل این عدم تعامل منطقی و دچار حواشی شدن ها یک بخش اش به همان بر می گردد که شما می گویید(وجود مفتش های دردسرساز). اما یه بخش اش، قبول کنید -که اگر قبول هم نکنید چیزی عوض نمیشود-، به این بر می گردد که شمای نوعی! به اسم اثر با خود نویسنده کار دارید و چون رابطه خارج از فضای متعارف شکل گرفته احتمال خطایش خوب بیشتر شده است و  خوب تقریبا همه ی آنچه رخ می دهداز عواقب همین رابطه ی خارج از عرف است. باز هم می گویم من نقش عامل مزاحم خارجی را کم نمی کنم. اما نقش دیگران هرقدر بزرگ منافی اراده آدم نیست. ما و شما در محدوده اختیاراتمان مسئولیم و جوابگو.

من می خواهم وبلاگ فلانی را لینک کنم. اول از خودم بپرسم چون مال فلانی است یا چون بوی تفکر می دهد؟ اگر چون بوی تفکر می دهد و اگر چون مطالبش مفید است؟ خیلی هم خوب پس چرا در مورد خودش اینقدر حرف می زنیم و می گوئیم و ... نه این است که نویسنده از اثرش جدا نیست و بدتر از آن گاهی می رویم ببینیم فلانی چه گفته؟ و گاهی اینجا حتی اثر بهانه است ما وارد یک پرده جلوتر از زندگی یک نفر می شویم. مثل سرک کشیدن توی خانه ای که درش باز است. حکمش باز و بسته ندارد. حرام است. گاهی ما می خوهیم بدانیم فلانی چه گفته. حتی تر و بدترش این است که می خواهیم بدانیم فلانی، با فلان هیبت، با فلان عکس العمل ها، با فلان...  همان که فلان جا اینطور می گفت و ... چه گفته؟ من دیده ام دوستان بزرگواری از هر دو طرف که مشخصا همین کار را کرده اند. و تازه به آنهایی که اقرار می کنند امتیاز بیشتری می دهم(از جنس شرافت) تا آنها که همین کار را با هزار بهانه و اسم دیگر می کنند.

یک بنده خدایی را می خواهی لینک کنی -به فرض اینکه تعامل فکری شرط لازمش لینک کردن است- واجب عینی است که به اسمش لینک شود؟ وبلاگش اسم ندارد؟ حتما هم اسمش باید کامل اما بدون لقب باشد؟ نام و نام خانوادگی بدون خانم یا آقا؟

اصلا لازم است که بعدا هی توی جمع های خصوصی و ... هی رفرنس و ارجاع داده شود؟

اصلا لازم است که کامنت هایمان همه عمومی باشد؟ نمی شود که نیازمند تائید باشد تا زمام امور از دستمان در نرود؟

اصلا لازم است تمام متنها عمومی باشد؟ نمی شود شوخی های درون گروهی حتی اگر واجب است وبلاگی شود برای همان گروه، رمز دار باشد؟ که فاجعه به بار نیاید؟!!!!

اینها همه احتیاط است و محدودیت. و شاید حقیقتا مبتلابه همه نباشد. اما محدودیت الزاما بد نیست. محدودیت های رانندگی که همان قوانین راهنمایی و رانندگی اند باعث می شود که دردسر ها کم تر شود و این اتفاقا خیلی هم خوب است.

گاهی وقت ها فکر می کنم تمام مشکل ما از لحظه ای شروع می شود که جلوی حضرت مانیتورکه نشسته ایم، باورمان نمی شود که آن خدایی که نامه ی نا نوشته داند، کامنت و پُست نا نوشته هم خواند...

ما به عنوان دختر یا پسر مسلمان اگر در روابط، محدود، اما معقول رفتار کنیم و به قوانین پای بند.(یعنی حاشیه ی امنمان را بزرگتر گرفته ایم) پس با آسودگی خیال بیشتری از حاشیه های خطر ساز حرکت می کنیم. و جلوتر می توانیم برویم. جا را برای بحث های علمی و کرسی های آزاد اندیشی باز می کنیم به جای اینکه با بازیگوشی خودمان یا دیگران در وبلاگمان اتفاقی بیافتد که نه ما و نه خیلی های دیگر نمی خواسته ایم.


خوب است یادمان باشد:

ممکن است آب رفته به جوی باز گردد،

اما

ماهی های مرده، زنده نخواهند شد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مطلب مرتبط:

حضور استعاری در دنیای مجازی!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

1.(اعتراض نسبتا به جای دوستانمان مرا وادار به نوشتن کرد که بخشی از این نوشته قولی است که از مدتی پیش به دوستان داده ام و بخشی جواب دوستان در این مطلب و این مطلب)

پی1: لطفا در این بحث شرکت کنید استثنائا برایم مهم است که خواننده و مشارکت داشته باشد.(و تلاش می کنم تا نظرات را حتی الامکان عمومی کنم). باشد که به نتیجه ی بهتری برسیم.

پی2:به دوستان پیشنهاد می کنم مباحث مطرح شده در نظرات را هم از دست ندهند تا حدی مثل طرح بحث در فروم شده اما به نظرم می توانیم نتایج معقولی بگیریم.انشاالله.


 
comment نظرات ()
 
و ما عرفناک حق معرفتک...
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
 

عرفه عجیب بوی کربلا می دهد.

بوی حج تمام.

قربانی...

کعبه ی من عزم منا کرده ای؟


 
comment نظرات ()
 
معلمان سرزمین مادریم...
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸
 

به گمانم ٣ سال پیش بود، شمال غربی استان کهگیلوبه،دیشموک

حدود 5 بعد از ظهر، توی روستا روبروی مدرسه نشسته بودیم به نظرم روستای دِلی بود. روستا جزو گروه های صبح بود و معلمین، صبح آمده بودند بچه ها کم و بیش کنجکاو کشفِ ماهیتِ گروهی که عصر به روستایشان آمده،خودجوش دویدند سمت مدرسه برای همین هم دو نفر از بچه های ما ناخوآگاه مقرشان همان مدرسه شد. برنامه ما هم مصاحبه بود. پس کاری با بچه ها نداشتیم رفتیم سراغ خانواده ها، به خاطر اصرار ِالبته به حق آقایان که از تیررس(دیدرس)دور نشویم یکی از خانم ها که خانه اش لب جاده بود، فرش آورد و روبروی مدرسه اینطرف جاده نشستیم. جای خوبی بود چون هم  به مدرسه دید داشتیم و هم اینطوری وقتی پیکاپ می رسید لازم نبود بیایند دنبالمان و بقیه هم معطل ما نمی شدند. با 3 تا از خانم ها داشتم صحبت می کردم البته برنامه فوکوس گروپ نبود اما عملا چون همه با هم صحبت می کردند. ترجیح دادم با سیستم فوکوس گروپ جلو برویم که کاری از پیش برود. در عین حال 5 تا خانم دیگر هم آمدند و دیگر گروه کامل بود. غرق صحبت بودیم(بودند و البته شدیدا تلاش می کردم که روال حفظ شود، همه صحبت کنند و از مسیر خارج نشویم) که یکی از خانم ها حواسش رفت سمت یک چیزی پشت سر من. گفتم لابد یکی از بچه ها آن پشت است و دارد آتش می سوزاند که مادرش نگران شده چون بقیه خانم ها هم که صحنه را می دیدند کمی توجه کردند ولی عکس العمل خاصی نشان ندادند. همین خانم یک سنگ برداشت گفتم ببین! دوباره با شیوه ی معهود می خواهد با بچه اش صحبت کند آخر دیشموکی ها در نشانه گیری با سنگ مهارت خاصی داشتند، اما راستش داشتم نگران می شدم چون سنگ های تربیتی، معمولا خیلی کوچک تر از این سنگ بودند این یکی به قدر یک مشت بسته بود، با خودم گفتم بی خیال اخلاق علمی و عدم دستکاری در میدان تحقیق و ... با این سنگ پدر بچه ی بیچاره ...، که زد.

پریدم.

پشت سرم کسی نبود، اما به جایش مار نیمه جانی بود که سنگ درست خورده بود توی سرش...

گفته بودم که تیراندازان ماهری هستند؟

قیافه ام با آن "یا بسم الله"ی که گفتم خیلی دیدنی شده بود این را از خنده زنان روستایی فهمیدم.

و البته نگفته بودم، روانشناسان ماهری هم هستند چون اگر عکس العمل نشان داده بودند احتمالا ماجرا طور دیگری پیش رفته بود.

جیغ خفه ی من و خنده زنان توجه چند تا از بچه ها را به مار جلب کرد و آمدند سروقتش. دخترها رفته بودند و مار را از جلو ورانداز می کردند، یکی از پسر بچه ها سنگ کوچکی برداشت رفت بزند روی مار - که الان یکی از خانم ها سنگی روی کمر!ش گذاشته بود-، که مادرش سنگ را از دستش توی هوا قاپید:« آهای چیکار می کنی؟ گناه داره. حیوان خداست، نباید زجرش داد.» زبان بچه ها دراز بود:«چرا خودت زدی؟» «خطر داشت چون، اما عذابش که نباید داد.» ...

گفته بودم که این مدت رفته بودم کار آموزی انسانیت، روانشناسی و...؟ پیش معلم های برجسته ای از دل سرزمینم؟ معلمانی بی ریا، ساده، باصفا که تو را با تمام ادعاهایت، با تمام ادعای دانستنت، و اینکه آمده ای چیز یادشان بدهی، می پذیرند و نرم، نرم یادت می دهند، زندگی کردن را، یادگرفتن را و یادت می دهند که اگر رفته ای به حساب خودت زکات علمت را بدهی، کسانی هستند که از آنچه دارند انفاق می کنند، بی چشمداشت. و اینکه بفهمی خدا چقدر بنده های خوب دارد که تو توی این صف حالا حالاها جایت نمی شود...

گرچه این دوره آموزشی یک شرط دارد؛ دروازه های قلبت را بازکنی، که بفهمی گر تو شاگردی تمام خلق استاد تواند... همین.


 
comment نظرات ()
 
این کلاه را باد برد...
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
 

هی گفتیم و خواندیم که بله حفظ ایمان در دوران کذا بسیار مشکل است و هی رویمان را به آسمان کردیم و سوت زدیم که انگار نه انگار که این ایام کذا و کذا همین عصر طلایی خودمان است و هی اتفاق پشت اتفاق یعنی همان امتحان پشت امتحان خودمان. اما نه اینکه مدرن شده بودیم، هی فلسفه بافتیم که مردم اگر فلان شوند بهمان می شود و یک نفر نبود بگویدمان آهای آدم حسابی این کلاه ایمانت است که از بس سرت را برای دیدن خورشید بالا گرفته ای دارد از سرت می افتد. به نظرم که باید دو دستی بچسبی اش.

عجیب حال دل این روزهای من است این شعرِ سعید یغمایی:

غزل‌تر ازغزل انتظار من، برگرد

  ابر ستاره شبهای تار من، برگرد

کرشمه‌ای کن و چشمی خمار و در عوضش

تمام هستی و دار و ندار من، برگرد

میان گرد و غبار گمان، ترک برداشت

فسیل باور ایل و تبار من، برگرد

...

بیا به یاری این پای ناتوان، افسوس

پر از گناه شده کوله بار من، برگرد

بکوب بر دف و با رقص تیغ عریانت

بچرخ دور جنون مدار من، برگرد

شهید کن عطشم را، شتاب کن موعود

به سر رسیده دگر انتظار من، برگرد

 


 
comment نظرات ()
 
از جعبه ی جادو 4
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
 

دومین فیلم بلند حمید نعمت الله (بی پولی) یک اتفاق جالب است. به این معنی که به هر انتظاری که به سینما رفته باشی غافلگیر می شوی. اگر منتظر یک بوتیک دیگر باشی خب قطعا از فیلم جا می خوری. اگر منتظر یک فیلم طنز تمام عیار باشی همین طور و الخ. اما اگر همینطری رفته باشی که فیلم بی پولی را ببینی شاید حتی هوس دوباره دیدنش هم بسرت بزند.

فیلم لحظه های گیرایی دارد که با وجود موقعیت های غلو شده در برخی از آنها شدیدن ملموس است طوری که باورمان می شود که ممکن است کسی چنین کند:

از لحظه ای در اوایل فیلم که ایرج(رادان) کارگران شهرداری را می بیند و این سوال برایش پیش می آید که اینها برای چی زنده اند و با این عبارت ادامه می دهد که از بدبخت ها بدش می آید، تا لحظه ای که در اتوبوس از پیرزنی سوال می کند که جنس ارزان هم هست و چطور می شود آن را تهیه کرد؟ تا جائی که تمام وسایل خانه را برای نجات دخترش می فروشد.

از جایی که می خواهد زنش متوجه بی کاری اش نشود و برای اینکار پول قرض می کند تا او به کلاس کنکور برود و مهمانی بدهد و ...تا جایی که برای کم نیاوردن مقابل باجناقش ٢٠٠ کیلو برنج سفارش می دهد درحالی که تلاش دارد حساب کند ٢٠٠ تا ٢۵٠ تومان ٢٠٠ تا ٢۵٠ تومان...

از حضور ملموس خدا بدون آنکه اسمش بیاید از همان لحظه ی اول ادعا ها تا تمام لحظه های پر از خدای فیلم، به نظرم خدا خیلی راحت تر از فیلم های ایدئولوژیک حرفش را زده بود و به دل بیننده هم نشسته بود. علاوه بر اینها فیلم ویژگی هایی داشت که دیدنش را ساده و حتی ارزشمند می کرد:

خانوادگی بود، یعنی خانواده می توانست از کوچک و بزرگ به سینما برود و با هم این فیلم را ببیند.

طنز بود؛ موقعیت های طنز موجود در فیلم ش دیدا باور پذیر و بدون تقلا خنده دار بود.

آموزشی اخلاقی بود؛ حرفی برای گفتن داشت و تلاش می کرد چیزهایی را که یادمان می رود بهشان فکر کنیم، دوباره به یاد مخاطب بیاورد و او را به فکر وادار کند.


 
comment نظرات ()
 
... و چاه!
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
 

نه که خیال کنید نمی دانم، نه خیر. از قضا خیلی هم خوب می دانم. بعضی چیزها فلق آدم می شوند دیگر. یکی از آنها هم همین آگاهی های بنده ست ظاهرا.

اما باور کنید دانستن، تمام ماجرا نیست آقا. برای کور، داشتن چراغ چیزی را عوض نمی کند. می کند؟ توهم روشنی راه، تنها ممکن است بر سرعت نزدیک شدن به چاه بیفزاید...

دست من گیر که این دست همان است که من

بارها از غم هجران تو بر سر زده ام...


 
comment نظرات ()
 
نقشه ی گنج!
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
 

یادم هست که روزی از آقای قرائتی شنیدم که اذکار و اوراد و دستور العمل ها مثل نقشه ی گنج می مانند. وقتیی ۴ قدم به راست و دو تا به جلو باید بروی نمی شود ٢ تا به راست ۴ تا جلو بروی اینطوری گنجت پیدا نمی شود.

این مطلب را که صد البته که دوستان همه می دانند اما به جهت درخواست عده ای از دوستان که قبلا به این مبحث برایشان رفرنس داده بودم آن را گذاشتم.

دستور العمل های ١۶ گانه امام خمینی(ره) برای خودسازی

۱- نمازهای پنج گانه را در اول وقت بخوانید.

۲. روزهای دوشنبه و پنج شنبه را حتی المقدور روزه بگیرید.

۳-اوقات خواب را کم کرده و بیشتر قران بخوانید.

۴- برای وفای به عهد و پیمان اهمیت فوق العاده قایل شوید.

۵- به تهی دستان انفاق کنید.

۶-از مواضع تهمت دوری نمایید.

۷- در مجالس پر خرج و مجالس لهو لعب شرکت نکرده و خود نیز چنین مجالسی نداشته باشید.

۸- لباس ساده بپوشید.

۹- زیاد صحبت نکنید،دعاها را زیاد بخوانید بیشتر اهل ذکر باشید.(خصوصا دعای روز سه شنبه)

۱۰-ورزش کنید.(نرمش، پیاده روی، کوه نوردی، کشتی، شنا و...)

۱۱- بیشتر مطالعه کنید.(مذهبی، اجتماعی، سیاسی،علمی،فلسفی، نقل وقول،سخنرانی،فن بیان)

۱۲- زیارت عاشورا و نماز شب را ترک نکنید..

۱۳- دانش تجوید وعربی را بیاموزید و در هر زمینه ای هشیار باشید.

۱۴-کار نیک خود را فراموش کنید ،گناهان گذشته را بیاد آورید.

۱۵-از نظر مادی به تهی دستان و از نظر معنوی به اولیاء الله بنگرید.

۱۶.از اخبار روز و اخبار مربوط به امور مسلمین با خبر شوید.


 
comment نظرات ()
 
آیا ژان والژان محارب است؟
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
ایمان نمکین...
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
 

امام جعفر بن محمد الصادق:

هنگامی که مومن برادر دینی خود را متهم می کند، ایمان در دل او ذوب می شود، همانگونه که نمک در آب ....

و چه مظلوم بودید شما در ابتدای حکومت بنی عباس و ادعای حاکمیت اهل بیت و ظلم به مسلمانان.

و چه مظلومید امروز که ما شیعیان جعفری! شما شده ایم...

و چه دقیق گفته اید حال امروزمان را که در آخر الزمان روزی می رسد که شیعه در برابر شیعه می ایستد و او را کافر خطاب می کند و خدا باید به داد ایمان نمکین امروزمان برسد.

پیش از آنکه تمام و کمال ذوب شود. ذوب شویم.


 
comment نظرات ()
 
دعوای خانوادگی سر کوچه!
نویسنده : قطره از دریا - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()